هنگامـــــــــه شب...

هنگامی که با دروغ هایم تنها می شوم
می بینم که جوانیم از کفم رفت که دیگر حتی یک لحظه ان بر نمی گردد
افسوس میخورم که زندگی من در کنار چه کسی تباه شد
و حالا من مانده ام با رگباری از اشک و ماتم
ولی چه فایده هر چه فکر گذشته را بکنم بیشتر و بیشتر عذابم می دهد
توکل بر خداوند میکنم و از او یاری میخواهم
و خدا رو شاکر هستم که هر وقت می خوانمش او را به من ارامش می دهد
من درد دلم را هر لحظه به او می گویم که جز او من کسی را ندارم در دو دنیا
و همیشه از او کمک میخواهم
و تا به حال هم او کمکم کرده سپاسگذارم از تو ای خدای من


معصــــــــومه عرفانی 










